
مستیم و نداریم غم سود و زیان راهر شب بفروشیم به جامی دو جهان راچون کوزهء سربستهء پنهان شده در خاکیک عمر ز ترس همه بستیم دهان رابگذار لب.ی بر لبم ای ساغر دلخونتا فاش کنم پیش تو اسرار نهان رامهمان توام چند صباحی دگر ای عمر!اینقدر میازار من سوختهجان راگر نیست به جز خون جگر مزد من از عشقبر شانه چرا میکشم این بار گران راتا من شوم آسوده و خشنود شود یاربا من بزن ای مرگ! به تیری دو نشان راجای طلب بوسه وفا خواستی ای دلدیدی که نه این را به تو دادند نه آن راراضی به عذاب دگران نیستم اماگر عادلی ای چرخ! فلک کن دگران رافاضل نظری با احترام دعوتید به ضیافت غزل در کافه شعر فرهنگیان ایران ...
ادامه مطلب