مگیر عشقت ز من که هزار نقشه در سر است
خوشم که به دریای عشقت غوطه ورم و بی خبر
مگر در عالم هستی به جز عشقت , خبر است ؟
زیان دیده هر که عشق فروخت و کالا خرید نگاه کن
ظاهرش برده دید و ندانست یوسف چقدر با هنراست
گرم به عشق خاکی مبتلایی میندیش که به خطایی
این همان طلیعه ی شروع یک عشقِ بالاتر است
مگر ندانستی بهر معرفت امده ای تا به این خاکدان
مقیم نه ای , مسافری , همه توشه ی سفر است
به داشته هایت دل مبند همه عاریت است و زوال پذیر
آنکه بیشتر انباشته , بیشتر در معرض خطر است
به اعتدال برو که جهان بر میزان استوار گشته
دوست دار و دل مبند , دلبستگی را امر حذر است
" یوسف "