ای زلیخا خبرت نیست مگر ، یوسفِ تو بازار است ؟
نا اهلان حراجش زده اند ، این فتاده به غمت آزار است
این که در چاه ست ، به تخت می رسد ای بی خبران !
اگر امروز به ظاهر ، به چشمِ همه او ، بی بار است
قرعه ی عشق به نامِ تو شده ، چشم مبندی بر او
امتحان است تو را او که چنین آمده و نا دار است
مصلحت نیست که آشکار شود گنج خدادی عشق
ور نه این سوخته ات ، حاملِ چند اسرار است
ای عزیزِ به سفر رفته بگو سود و زیانت چند گشت؟
فاش گویم ؟ که ضرر حاصلِ نادیدن این ابرار است
گوهرِ جان ، خریدار خودش را دارد ، می آید
آن که نور می طلبد ، طیب و پاک ، این کار است
من به حکمت یقین دارم و صبری که هزار اجر دارد
تو هنوز جانی منی ، این صدمین اقرار است
" یوسف "
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی