خرید بک لینک

ای زلیخا خبرت نیست مگر ، یوسفِ تو بازار است ؟

نا اهلان حراجش زده اند ، این فتاده به غمت آزار است

این که در چاه ست ، به تخت می رسد ای بی خبران !

اگر امروز به ظاهر ، به چشمِ همه او ، بی بار است

قرعه ی عشق به نامِ تو شده ، چشم مبندی بر او

امتحان است تو را او که چنین آمده و نا دار است

مصلحت نیست که آشکار شود گنج خدادی عشق

ور نه این سوخته ات ، حاملِ چند اسرار است

ای عزیزِ به سفر رفته بگو سود و زیانت چند گشت؟

فاش گویم ؟ که ضرر حاصلِ نادیدن این ابرار است

گوهرِ جان ، خریدار خودش را دارد ، می آید

آن که نور می طلبد ، طیب و پاک ، این کار است

من به حکمت یقین دارم و صبری که هزار اجر دارد

تو هنوز جانی منی ، این صدمین اقرار است

" یوسف "

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:27

صفحه بندی