کی توانی که گره از دل ما باز کنی ؟
می شود نام مرا خوانده سر افراز کنی؟
سرِ شوقِ تو مرا شاعرِ شهرم کرده
می شوم یار همی از سفرت افسرده
باز باران دلم ، ابری و بارانی است
جانِ من چون دلِ تو طوفانی است
از نوایت ، لحنِ زندان آمد
حالتی رفت ، ز من جان آمد
دستِ تقدیر ، چه تقدیری کرد
آن حکیم ،خاصه چه تحریری کرد
ماهِ من دور است و بازم زیباست
جذر و مَدَّش به جانم پیداست
ای همه جان ، همیشه جانی
تا همیشه ، به دلم می مانی
تو حسود باش ، که دوسش دارم
گفتی از حسِ حسد اَشگ بارم
غطبه ی جانِ تو را می دارم
نیستی حسرتِ تو می بارم
پا به رویام شبی می آری ؟
گُلِ بوسه به شبم می باری
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی