خرید بک لینک

کی توانی که گره از دل ما باز کنی ؟

می شود نام مرا خوانده سر افراز کنی؟

سرِ شوقِ تو مرا شاعرِ شهرم کرده

می شوم یار همی از سفرت افسرده

باز باران دلم ، ابری و بارانی است

جانِ من چون دلِ تو طوفانی است

از نوایت ، لحنِ زندان آمد

حالتی رفت ، ز من جان آمد

دستِ تقدیر ، چه تقدیری کرد

آن حکیم ،خاصه چه تحریری کرد

ماهِ من دور است و بازم زیباست

جذر و مَدَّش به جانم پیداست

ای همه جان ، همیشه جانی

تا همیشه ، به دلم می مانی

تو حسود باش ، که دوسش دارم

گفتی از حسِ حسد اَشگ بارم

غطبه ی جانِ تو را می دارم

نیستی حسرتِ تو می بارم

پا به رویام شبی می آری ؟

گُلِ بوسه به شبم می باری

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 3:51

صفحه بندی