
چنان بسوزمت از عشق ، تا خاکستر شوی !
چنین بگویمت از عشق : کز همه سر شوی !
من از 1 1 ، به 1 1
چنان بسوزم از عشق، که اهلِ باور شوی !
به دیوانه که می رسم ، ز حالش غبطه به جان دارم
چنان بسُرایم ازعشق ، با دیوانه برابر شوی !
به مُدعا نظر مکن ! که هر اصلی بَدَل دارد
به دور کن اضافات را ، کزین گوهر شوی !
به توشه ی مِهرش ، پُر کن ظرفِ دلت را دوست!
که عشق صراطِ معراج است ، به این برتر شوی!
کتاب و دفتر عشق ، وسیله راهند ، تا به مقصد رسی
تو خالص شو ! ز خویش ، ز عشق جوهر شوی!
ز زخمِ دوست شکایت به غیر مبر ، که بیگانگی است
رسد ، رفیق میخانه و پیمانه و ساقی و ساغر شوی
"یوسف "
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی