
هر 1 1 1 و نمی آید
حسِ رویشِ بهار دارد و نمی آید
هر جمعه ، برایش دلتنگم ، آقا را
او چند سوار دارد و نمی آید
تا من ، مستعدِ تَحَول نباشم ، نمی آید
او نقشه ای به کار دارد و نمی آید
اگر نامه ها ، به جمعه گشوده می شود
او بهانه ی هزار دارد و نمی آید
شرمگین این قسمت قصه ام که او
هزاران چون مرا به کنار دارد و نمی آید
خوش بر لایق مهمان خیمه اش ، در میقات
از کنارِ خیمه ی ما گُذر دارد و نمی آید
او خوش وعده است ، من عهد شکسته ام
او به جمعه .... ، فرار دارد و نمی آید
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی