
هو
۱۲۱
بایزید بسطامی در راهی میرفت. آواز جمعی را شنید. خواست موضوع را بداند. نزدیک رسید، دید کودکی در لجن افتاده و خلق به نظاره ایستاده...
ناگاه مادر کودک از گوشهای دردوید و خود را میان لجن افکند و آن کودک را برگرفت.
بایزید چون این بدید وقتش خوش گشت و نعرهای بزد و میگفت: شفقت بیامد، آلایش ببرد، محبت بیامد و معصیت ببرد، عنایت بیامد و جنایت ببرد.
حال خداوند است با بندگان گنهکار، خدای رحمان و رحیم و مغفرتش...
کشفالاسرار
خواجه عبدالله انصاری
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی