بیا که این چشمها , ز چشم تو می بارند
دگر مردم این شهر برای هم دردی دلِ من
شقایق و شب بو و رُز و رازقی نمی کارند
تو رفتی برکت و آرامش و آواز از این اهالی رفت
هم دردی ابرها ببین که دیگر نمی بارند
چه می دانستم که بی تو زچشم عشاق می افتم
اگر نباشی برای منِِ تنها دست به دعا هم نمی دارند
تو چون هوا بودی , نزدیک , تا بودی قدر ندانستم
به هر دو نیازمندم , کاش هر دو را بیارند
" یوسف "
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی