معرفت حضرت باریتعالی

متن مرتبط با «مانده» در سایت معرفت حضرت باریتعالی نوشته شده است

غزل. در دلم کمی بهار جا مانده

  • نیلوبلاگ

    غزل. در دلم کمی بهار جا ماندهدر دلم کمی بهار جا ماندهصورتِ خوش نگار جا ماندهوقتی سفر مرا خشکاندبوی خوشش هزار جاماندهشهر خالی از نفس هایشاز کاروان ، غبار جاماندهدر عشق ، هستی ام رفتهشهرت قمار جا ماندهعاقلی سفر کرد ، رفتدیوانه ای دچار جا ماندهبعد از این شکستن عهدرسمی به روزگار جا ماندهعهدش چو تارِ عنکبوت سستشک به اعتبار جا ماندهگفتم : آینه ای خمار جا ماندهگفت : چون تو بی شمار جا مانده " یوسف " " یوسف "...

    ادامه مطلب
  • کتاب حیرت آوریست ” فرمانده مسعود

  • نیلوبلاگ

    #معرفی_کتاب_فیلم_دکتر_شیریکتاب حیرت آوریست ” فرمانده مسعود” زیرا روایت زندگى احمدشاه مسعود، فرمانده دره پنجشیر را از زبان نزدیکانش نقل میکند.کتاب را نمیتوانم زمین بگذارم از بس خانم بنى یعقوب زیبا کار کرده اند.من سالهاى سال این مرد را و ایران دوستى اش و عشقش به شعر و ادبیات ایران بخصوص حافظ را دنبال میکردم و شهادتش بدست طالبان ضربه بزرگى به افغانستان زد. ذهن چند بعدى، مدیریت و تیزهوشى سیاسى و نظامى او و استقلال نسبى مالى که براى مجاهدین فراهم کرده بود، زبانزد است.در کتاب از مصاحبه نویسنده با آقاى جعفریان، خبرنگار ایرانى که بهترین مستندها را درباره مسعود ساخته است، در می یابیم که از تجارت زمرد، پول جنگ را تامین میکرده است ولى به جعفریان توصیه میکند که به ما پول اسلحه ندهید بلکه هزینه کنید در ک...

    ادامه مطلب
  • شعر مانده امگیج ، همان عاشق مستی ؟ یا نه ؟

  • نیلوبلاگ

    مانده ام گیج ، همان عاشق مستی یا نه ؟که به پای من آواره نشستی یا نه ؟من همان خمره ی پنهانی انگور توام تو همان ساده دل باده پرستی یا نه ؟خاطرت هست دخیل نفس گرمت را به ضریح دل این گمشده بستی یا نه ؟بارها سنگ به آیینه ی ما زد دنیا من که صد بار شکستم ، تو شکستی یا نه ؟طاقت دشت به سر آمده ، آهو دل من بند از پای لب بسته گسستی یا نه ؟من شدم رود ، به شرطی که تو دریا بشوی راه پر پیچ و خمی طی شده هستی یا نه ؟#حسنا_محمدزادهu200d┅┅┅❦✵✪...

    ادامه مطلب
  • مثنوی دو قدم مانده به هم از حسن دلبری

  • نیلوبلاگ

    دوگام مانده به هم سیبی از هوا افتاد چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد دو گام مانده به هم لحظهها طلایی شد فضا پر از هیجان های آشنایی شد نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است حکایت از شب سردی است خسته در باران من و تو بی خبر از هم نشسته در باران که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب دچار حس خیالی شدن شدی آن شب به کوچه خواند صدای خوش امید، مرا تو را به کوچه کشید آنچه میکشید مرا قدم زدم شب آیینه را مح...

    ادامه مطلب