نور و حیاتی شده بر دل شروع
دیدی به جان آمدی و جان شدی؟
آن چه دلم بود تو هم ، آن شدی
حس تو را دیده ، پسندیده ام
عشق تورا دیده که خندیده ام
آمدی و خواب مرا ، عشق ربود
پیری ، تو را دیده ام و عشق چه سود؟
کاش جوانی به برم می شدی
عشق من و تاج سرم می شدی
گریه ی تو مثنوی سازم بود
خنده ی تو نطقه ی آغاز بود
شعر و شراب شب من می شدی
مرحم زخم و تب من می شدی
دست به پیشانی من می زدی
آب به جان و تن من می زدی
آمده ای دست بگیری مرا ؟
مست توام ، مست نگیری مرا ؟
قصه ام از مهر تو آغاز گشت
عاطفه ات نقطه ی پرواز گشت
لحظه به لحظه تو کنار منی
باغ کجا ؟ عین بهار منی
ماه و پری جمع شده در صورتت
نیست مرا خواهشی جز رویتت
دل بدهم روی نمایان کنی ؟
جان بدهم ، بوسه فراوان کنی ؟
خاطر ما را به غزل یاد کن
خنده ای زن هم به عسل شاد کن
" فر " تو را " ماه " تو را می خرم
عشق تو را تا به غزل می برم
" یوسف "
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی