خرید بک لینک

رُخصت نشود تا غزلم را ز دیوانه فرستم

مستش کنم و مصرعی پیمانه فرستم

خام است ندانست که عشق آبِ حیات است

از دیده ببارم ، به هجرش اسیرانه فرستم

ماییم و همین جان ، که آن هم گِروی توست

تنها به تو این جان ، طبیانه فرستم

من خانه خرابت شده ام ، کار ز دست شد

شب ها ، سلامی به خلوت صمیمانه فرستم

می سوزم از این غم ، من از مشورت عقل

بی تو شده ام، آهِ غریبانه فرستم

ای دولتِ جان ، منتظرت خسته نباشد؟

آتش ز دل شمع ، به پروانه فرستم؟

" یوسف "

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: چهارشنبه 4 دی 1398 ساعت: 10:53

صفحه بندی