
پاییز ، شرح حال من است ، که رحم کنی
برگ برگش ، روزهای تن است ، که رحم کنی
صد باغ ، در این شهر بنا شده ، حیف نمی دانی
ما را موطن ، فقط آن وطن است ، که رحم کنی
شب که غزل می خوانند اهالی شعر ، من می میرم
مرا درد ، مُرادِ آن انجمن است، که رحم کنی
تا دست رقیب شانه است ، شانه ی من میلرزد
دانستی چرا فغانِ مرغ چمن است؟ که رحم کنی
دوش از گریه ی آینه سبک شدم ، خدا رو شکر
دلم به مرهمِ دستانِ تو روشن است ، که رحم کنی
این پروانه ، از شمعِ حریمِ تو برون نمی رود
این دست پرورده ی این سمن است ، که رحم کنی
این زخمِ یادگار بماند ، به عدلِ محشرِ کبری
ما را زبان بسته ، دل به سخن است که رحم کنی
این 1 ، 1 1 ؟ که 1 می 1
نگاهِ ما هنوز ، مشتاقِ آن عدن است که رحم کنی
" یوسف "
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی