روزی بینیش و بغل گیری آن شانه را
آرام مخواب دلم , که او هم آرام نیست
آشوب است دلت ؟ اشوب است هم , آن پروانه را
به حضور که نیستی , به رویاکه نمی بینمت
بگذار به خیالم ببوسم آن صورت مهربان جانانه را
کاش آن روز سر به زیر نمی ماندم و خیره می شدم
تا ببینم که آتش زده این زاهد بی ایمان میخانه را
امید به حشر دارم ببینمش که شفیع شود ز آتشم
کو که به مهربانی شفیع شود خصم جان زمانه را
" یوسف "
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی