
دیوانه ام و خانه خرابِ سفرِ او
پروانه ام و در تب و تابِ سفر او
این رشته به جان ، بافته ام ، کَندنی نیست
فرزانه ام و در سِحر کتابِ سفر او
باران نمی بارد از آن وقت که 1
بیگانه ام و قهرِ شتابِ سفر او
گر او سرِ ما داشت ، رقیب خنده نمی کرد
میخانه ام و داغِ عتابِ سفر او
اینجا که خزان 1 دل ما ، دستِ تو سرد است ؟
بر او چه رسید ؟ پشتِ نقابِ سفر او
ماییم به حیرانی یک کفتر تنهای درختی
پنداشت ندارد چو پاداش ، جواب سفر او
دلمایه ی ما ، صحبت دیروز ، تمام شد
زین پس همان بوسه ، سرابِ سفر او
1 : 1 هر 1 رفته 1 است
زین پس نداری به تصویر ، به خوابِ سفر او
" یوسف "
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی