چه قدر ؟ به عُمرم ، هوای دلتنگ پاییز 1
بسی از این شهر ، بلای چنگیز دیدم
چه مَردُمی با صفا و لطیف دارد شمال
محبت را ، به چشمان اهالی جالیز دیدم
کدام مدرسه ؟ جز چشمت ! درس عشق می دهد
به وقت هنر های تو ! خود را بی چیز دیدم
تو ای درختِ ممنوعه ی 1 های بوسه ام
به هر قافیه تنگی ! سایه را ، اسرار آمیز دیدم
در این میخانه ی شهر ، همه زخمِ " یکی "دارند
که ساقی را هم قدح به دست ، اشک ریز دیدم
تو را نمی شود خواست ، مگر در سایه ی خیال
1 به 1 1 ، 1 1 دیدم
بخند که در قمار عشق ، برنده معشوق است
که شکستگان حریمت را ، بلاخیز دیدم
من از حراج دلم ، چه دارم ؟ جز مشتی شعر
الحمدالله ، که جان را ز عشقت ! لبریز دیدم
" یوسف "
برچسب:
نویسنده: پرهام امینی