پنهان کرده به جانِ خویش هزار راز و درد این تنها مرد
هم راز من فقط اشگ و این غزلهای بی زبان تکراری اند
آتش فتاده چو اتشفان به درونم ؛ مبین مرا به ظاهر سرد
غیبت مرا دیدی و به عشق دروغین تعبیر کردی
خوشا به حالت که ندانی چرا از تو شده او رد
گمان ندارم که بدانی چگونه دورادور در پی توام
می دانم به گاه خواب دعاگویی , من هم به نماز فرد
حدیث ما چو یوسف و زلیخا تمام گشته لله شکرا
که جنود عقل و عشق بُردند دراین کشاکش نبرد
" یوسف "