
کی توانی که گره از دل ما باز کنی ؟می شود ناممرا خوانده سر افراز کنی؟سرِ شوقِ تو مرا شاعرِ شهرم کردهمی شوم یار همی از سفرت افسردهباز باران دلم ، ابری و بارانی استجانِ من چون دلِ تو طوفانی استاز نو...
ادامه مطلب
آید آن یار که باید آید ؟خنده از کُنجِ لبش می زایدآید آن یار که باید باشدآن پرستار که باید باشدخیمه بر جان و دلِ من بزندغصه ها از دل و جانم بکَندبویِ او ، بوی بهار است به جانبوی شب بو ، قرار است به...
ادامه مطلب
وای اگر باده ز ما وا گیردجز دلِ غم زده ؛ ماواء گیردنکند وای پشیمان بشود ؟خلوتم ؛ ریزش باران بشود ؟وای اگر اوسفرش دیر شوددل زنجیر شده دلگیر شودکاش سفر خانه خرابم نکندختم این جاده سرابم نکندماهِ ج...
ادامه مطلب
عاشقم من عاشقم من عاشقم جان طلب کن تا ببینی صادقم حُرمت این عشق را حُرمت بدار بهر جانش صد هزار رحمت ببار عاشقم کن وآنگهی آتش بزن آتشم زن وز فراقت دم مزن دم مزن این سوخته جان را وا منه نزد این نامردمان تنها منه دلخوشی جز تو ندارد ، یار باش محرمان تنها گذارند ؟ یار باش در حریم تو به حُرمت می رسد این زبان بسته به صحبت می رسد ؟ می شود دل مایه ها خالی شود ؟ غصه ی جانم تو را حالی شود ؟ می شود دستم ببُرم زار زار ؟ یوسُفم ! سُخره بگردم بازار ؟ پیرهن از پیش و پس پاره کنم ؟ زخم دل بر بوسه ات چاره کنم ؟ بوی پیراهن کجا چاره کند ؟ جز که بیشتر جان آواره کند ! بوسه گشته چاره سودا زده تا سبک گردد ، قدح تنها زده " یوسف" ...
ادامه مطلب
ماه نو ام کرده به جانم طلوع نور و حیاتی شده بر دل شروع دیدی به جان آمدی و جان شدی؟ آن چه دلم بود تو هم ، آن شدی حس تو را دیده ، پسندیده ام عشق تورا دیده که خندیده ام آمدی و خواب مرا ، عشق ربود پیری ، تو را دیده ام و عشق چه سود؟ کاش جوانی به برم می شدی عشق من و تاج سرم می شدی گریه ی تو مثنوی سازم بود خنده ی تو نطقه ی آغاز بود شعر و شراب شب من می شدی مرحم زخم و تب من می شدی دست به پیشانی من می زدی آب به جان و تن من می زدی آمده ای دست بگیری مرا ؟ مست توام ، مست نگیری مرا ؟ قصه ام از مهر تو آغاز گشت عاطفه ات نقطه ی پرواز گشت لحظه به لحظه تو کنار منی باغ کجا ؟ عین بهار منی ماه و پری جمع شده در صورتت نیست مرا خواهشی جز رویتت دل بدهم روی نمایان کنی ؟ جان بدهم ، بوسه فراوان کنی ؟ خاطر م...
ادامه مطلب
مهربان ای مهربان ای مهربان مهرکردی؟ سحرکردی؟ بردی جان؟ مهر را هم سحر را من می برم چون ز توست از عمق جانم می خرم می برم در جان نگهداری کنم سود سود است من خریداری کنم هر چه از توست پاک پاک است جان من گفتگویت هم شده درمان من درد از تو نوش داروی من است مست عشقت گشته این مست الست باده عمدا داده ای مستم کنی " باده عشقت " که تا هستم کنی من فدایی دل پاک تو را کی نشینم ساحل پاک تو را چشم دوزم به فروغ چشمت خیل اغیار به شلوغ چشمت چهره معصوم نازت ، ناز بود کاش مرا تا کوی تو پرواز بود پر زنم من تا حریم خانه ات تا قرار گیرم به روی شانه ات دست کشی بال و پرم را ماه من؟ بوسه کی سازی سرم را ماه من ؟ " یوسف " ...
ادامه مطلب
ماه شب تابم ، بتاب ، جانم بده تشنه ی مهرم ، همی آنم بده می شود یک شب مهمانم شوی ؟ شاه نشین این دل و جانم شوی ؟ قصه ات گویم هزار و یک شبت غصه ات روبم نماند تا تبت می نشینم یک نگاهی می کنم از ته دل گاه آهی می کنم گویمت : آرام جان ، آرام کن آتش است جانم عسل در کام کن بوی گیسویت پریشان کرده است برق چشمت فتنه در جان کرده است صورتت معصوم ولی بوسیدنی است شرم این بوسه برایم دیدنی است از حیا بود کین همه گلگون شدی عشق به خون رفته که گلگون شدی این همه احساس در جان تو بود ؟ بوسه ها چیدی که در مان تو بود این دل نازت که دلتنگ من است می تپد؟ آری چو آهنگ من است گوئیا جانم به جانت بسته است چون هوا بر یاد تو وابسته است می رود سرما ، بهاران می رسد وقت عشق بازی یاران می رسد وقت قربانی جانم بهر تو مو...
ادامه مطلب
ماه کجاست ؟ تا که فدایش شوم جان به کف و عشق و ولایش شوم مهر دلم را به دلش می زنم پود به تار دل او می تنم شمع مشو ! طاقت اغیار نیست صبر بشد ، نوبت دیدار نیست ؟ شاه چراغ حرم دل شدی سکه ی داغ حرم دل شدی سکه به نامت زده این جان من قرعه عشقت زده این جان و تن چشم به راهم چشم به راهم چشم به راه انتظار روزه داران چون به ماه با ورودش عید من عید می شود با وجودش جان من صید می شود عاشقم این حس و احساس تو را عطر و بوی و غزل و خاص تو را دیده ای این مثنوی بوی تو داشت ؟ بید مجنون عکس گیسوی تو داشت ؟ دیده ای ماه عکس روی تو نمود ؟ اسم ماه هر که بَرَد گردم حسود باید از چشمان تو پرهیز کنم ؟ یا همان جا عشق را لبریر کنم ؟ مانده ام تسلیم شوم یا پَر زنم ؟ بی خیال گردم یا پَرپَر زنم ؟ عشق تو دانی که ذبح...
ادامه مطلب
ای جان من آشنای جانت قربانی تو فدای جانت عزمم شده که کام گیرم در غربت تو اگر نمیرم دارم یقین مشیعت این است آیی به برم ، که این یقین است ای قصه ی پنهان وجودم رازی شده ای میان بودم رازی شده ای که فاش نتوان سری شده ای ندارد عنوان باید به دلم نها...
ادامه مطلب
میرمت یارا ! که پایا باشی مرخدارا ! عشق مآیا باشی؟ خواهمت چشمت مرا بیند فقط میوه ی عشق مرا چیند فقط چشم تو جز من نبیند یار را ور ببیند می درم آثار را ای همه ؛ هستی شاعر در دلش زعشق تو دیگر کجا بود حاصلش؟ این دو بیت شعری که جاری می شود شور توست ...
ادامه مطلب
بند دلم بسته به بند دلت پای نشسته به زمین گلت چشم به حیرت چو نگاه می کند سینه به حسرت پره آه می کند دست همی تشنه ی دست تو شد دیده نرفت ، فتنه ی مست تو شد آن به آن ، تشنه ترم می کنی جادو کنی ، بی خبرم می کنی ماه منی ، ماه دلم هر شبی قرص و هلال ، آ...
ادامه مطلب
دوش به خواب دست به زلف تو بودحال خراب مست به زلف تو بود من کجا زلف درازش کجا ؟ بخت کجا بوسه نازش کجا؟ گفت : به پیش ، دولت تو امده خورده ورق ، دنوبت تو امده بوسه بزد ، درد فراقش نماند کهنگی زخمه ی داغش نماند تشنه همی منتظر اب بود دیده مرا عاشق بی تاب بود گفت به صبر اجر دهند ، صبر کن دهر طلبی زجر دهند ، صبر کن دست بدان ماه رسید ، ماه شد سائل واصل به برش شاه شد گفت : بگو قصه ی این سالها نقش و خی...
ادامه مطلب
ساخته ام با تو قمار در راه عشقمن ندانم تا رسم شاهراه عشق ؟ این فقط دانم که جانم جان توست خاکم و چشمم بِدان باران توست گر بباری آری احیا می شوم قطره ام با تو چو دریا می شوم کی رسانی تا به اقیانوس عشق از صمیم دل کنم دست بوس عشق سایه سایه در پی ات آواره ام کِی نوازی در نی ات ؟ آواره ام سوختی ام , مرحم کجا می زاریََّم ؟ ابرِ رحمت کی ؟ کجا می باریَّم ؟ خواهمت یک بار دیگر ب...
ادامه مطلب
خشم اصیل باز در حجم زمستانی سردی دیگر/ سایه گسترد شبی دیگر و دردی دیگر شب نفرین شده ای رایت یلدا بر دوش/ شب ننگی علم کشتن فردا بر دوش شبی آشفته شبی شوم شبی سرگشته/شبی از سردترین قطب زمین برگشته امشب از مملکت زاغ و زغن می آیم/از لگدمال ترین سمت چمن می آیم گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت/سر این رشته دراز است ولی خواهم گفت من فروپاشی ارکان وفا را دیدم/خوش ندارید ولی اشک خدا را دیدم چه چمنها که نروئیده پریشان کردند/ چه خداها که فدای دو سه من نان کردند چه لطیفان که به پیران حبش بخشیدند/چه ظریفان که به مشتی تن لش بخشیدند همه را دیدم و بر بستر خون خوابیدم/ این حکایت تو فقط می شنوی من دیدم شهر را با دهن روزه به دریا بردند/کوزه بر دوش به دریوزه به دریا بردند آشنا!مردی و عصمت به اسارت رفته/جرعه نه...
ادامه مطلب
دوگام مانده به هم سیبی از هوا افتاد چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد دو گام مانده به هم لحظهها طلایی شد فضا پر از هیجان های آشنایی شد نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است حکایت از شب سردی است خسته در باران من و تو بی خبر از هم نشسته در باران که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب دچار حس خیالی شدن شدی آن شب به کوچه خواند صدای خوش امید، مرا تو را به کوچه کشید آنچه میکشید مرا قدم زدم شب آیینه را مح...
ادامه مطلب